محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5304

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دارد كه به وسيلهء مستور داشتن ، آن را كفران كرده‌اند يا كمى از آن را نمودار كرده‌اند . اما من كسى هستم كه نعمت وى را دربارهء خويش نگريستم و آن را بر سر كوهى نهادم آنگاه به كسان گفتم بياييد و بنگريد . » ابراهيم بن مهدى گويد كه روزى جعفر بن يحيى به دو گفته بود - جعفر به نزد رشيد يار وى بوده بود و هم او بود كه ابراهيم را به نزد رشيد تقرب داده بود - گفته بود : « من دربارهء اين شخص ، يعنى رشيد به شك درم و پندارم كه اين به سبب چيزى است كه نسبت به وى به خاطر دارم ، خواستم اين را به وسيلهء ديگرى مورد دقت قرار دهم و ترا در نظر گرفته‌ام . امروز در اين باب بنگر و به من بگو از او چه مىبينى ؟ » ابراهيم گويد : آن روز چنان كردم و چون رشيد از مجلس خويش برخاست من نخستين كس از ياران وى بودم كه از نزد وى برخاستم و برفتم تا به نزد درختى رسيدم كه در راه من بود ، با همراهان خويش زير درخت رفتم و بگفتم تا شمع را خاموش كنند . نديمان مىآمدند و يكايك بر من مىگذشتند كه آنها را مىديدم اما آنها مرا نمىديدند تا وقتى كه كسى از آنها نماند . ( 292 جعفر را ديدم كه نمودار شد و چون از درخت گذشت به من گفت : « دوست من برون شو . » گويد : برون شدم . جعفر به من گفت : « چه خبر دارى ؟ » گفتم : « نخست به من بگوى از كجا دانستى كه من اينجا هستم ؟ » گفت : « توجه تو را به چيزى كه مورد توجه من است دانسته بودم و مىدانستم كه نخواهى رفت تا آنچه را از وى ديده اى به من بگويى . مىدانستم كه نمىخواهى در چنين وقتى ببينندت كه توقف كرده اى . مىدانستم كه در راه تو جايى نهانتر از اينجا نيست و معلومم شد كه در اينجا هستى . » گفتم : « چنين است . » گفت : « پس هر چه مىدانى بگوى . »